|
« فدات بشم الهی ... کوچک بودی که مادرت مرد .. سر زا ... نمی دونم امروز چته ... خدا نکنه مثل مادرت بشی و قربونی و... » موهایش را نوازش کرد . لحظه ای به عکس روی تاقچه نگاهی انداخت ، آه سردی کشید ، به یاد جوانی اش افتاده بود ، به یاد خیر بی بی که کلانتر محل بود و همه را زیر چشمی نگاه می کرد . که الهی خیر نبیند . آن روزها زرخاتون جوان بود و سرزنده و خواستگاران زیادی داشت ؛ یکی از خواستگارانش مجید بود که به خاطر اسم پدرش که گل محمد بود او را مجید گل هان صدا می زدند ؛ پیر مردی که دار و ندار زندگی اش مغازۀ کوچکی بود که هر روز دم مغازه اش می نشست و چشمش به در خانۀ زرخاتون بود و قلیان می کشید . زرخاتون پدر نداشت و مادری که در بستر بیماری بود ، امّا زرخاتون با سوزن دوزی زندگی را سپری می کرد . آن روز صبح مثل همیشه خیر بی بی دم در داشت سیب زمینی پوست می کرد و چهارچشمی بر تمام کوچه تسلط داشت ، مردی جوان تراشیده دق الباب خانۀ زرخاتون را به صدا در آورد . در باز شد و زرخاتون با رویی شاد از او استقبال کرد . خیر بی بی کارش تمام شده بود ولی منتظر بود که جوان چه وقت از خانه بیرون می آید ، او باید از از قضیه سر در می آورد . تا اینکه در باز شد و جوان بسته ای پول به زرخاتون داد . خیر بی بی که تمام وجودش را آتش گرفته بود نگاه خود را از آنان برداشت ، جوان رفته بود . بوی آش تمام کوچه را فرا گرفته بود و برای هم زدن آش نذری که زرخاتون پخته بود همۀ همسایه ها آمده بودند . زرخاتون کنار دیگ ایستاده بود و ناظر کار بود ، نگاهی به دیگ انداخت ملاقه را که چخاند بخار آش که از دیگ برخاسته بود به صورتش خورد ، لحظه ای دنیا دور سرش چرخی خورد و سرش گیج رفت و در همین حین بالا آورد ... خیر بی بی او را گرفت و آبی به سر صورتش زد و رو به زرخاتون کرد و با صدای بلند تا همه بشنوند : « دلت ویار چی کرده ؟ ... ما که غریبه نیستیم ... توی یه کوچه می شینیم ... » لحظه ای سکوت تمام کوچه را فراگرفته بود ... آنهایی که زرخاتون را می شناختند چشم غرّه ای رو خیر بی بی و آنجا را ترک کردند تا ادامه را شاهد ناشند . ولی آنهایی که سرشان درد می کرد برای اینچنین فرصتهایی ، برای زرخاتون می خوردند و : « کِی ... حالا اشکالی نداره که مارو دعوت نکردی ، ولی حقش بود مارو در جریان بذاری ما که راز دارت بودیم ... حالا کی ازدواج کردی ... » زرخاتون نگاهی انداخت تا خواست دهانش را باز کند ، خیر بی بی کلامش را قطع کرد : « چه ازدواجی ... خودم با دو چشمم دیدم که اومد و کارش رو کرد و رفت ... » زرخاتون انگار دیگر چیزی نمی شنید دنیا دور سرش می چرخید انگار در این دنیا نبود او از حال رفته بود . به هوش که آمد دید همانجا افتاده بود و همه رفته اند . نمی دانست چکار کند ، دیگر آن برو بیا قطع شد ... انگار باید این سرزمین را ترک می کرد ولی بکدامین سو ... ؟ آمبولانس وارد کوچه شد و جلوی در خانه زرخاتون ایستاد و زرخاتون را روی برانکارد و سوار آمبولانس آژیرکشان به بیمارستان بردند . خیر بی بی که شکَّش به یقین تبدیل شده بود تُفی بر زمین انداخت و رو به همسایه ها برای دانستن قضیه از منزلهایشان بیرون آمده بودند کرد : « تُف به این روزگار ... » دستهایش را بر زمین زد : « الهی که همونجا اون بی پدر رو که می ندازه بمیره تا روی نحسش رو دوباره نبینیم ... من تشعییع جنازه اش شرکت نمی کنم ... » زرخاتون روی تخت خوابیده بود ، صدای در آمد ، مادرش در را باز کرد ... خیر بی بی و چند تا از همسایه ها آمده بودند ملاقات ، زرخاتون با همان حال خرابش با رویی گشاده سلام و احوالپرسی کرد . خیر بی بی با شرمندگی رو به زرخاتون : « ما رو ببخش ... تو باید به ما می گفتی که قلبت احتیاج به عمل داره ... من تا حالا اون جوون ، منظورم برادر ناتنی ات رو ندیده بودم ... » زرخاتون بدن اینکه حرفی بزند زیر پتو رفت . خیر بی بی و همسایه ها هم خداحافظی کردند . خیر بی بی به اشتباهش پی برده بود ، امّا ... کسی دیگر به خواستگاری زرخاتون نیامد ... او دیگر کسی را نداشت . صدای قرآن و پارچه سیاهی که بر دیوار خانۀ مجید گل هان بود آخرین امید را از زرخاتون گرفت . زرخاتون صورت اشک آلودش را با روسری سیاهش پاک کرد ... عکس جوانی اش را کنار گذاشت ... و بچه گوسفندی را که بغل کرده بود به گوشه ای پرت کرد : « خاک تو سرت کنن ، بازم که کثیف کاری کردی ... »
زکریا ملازئی تابستان ۸۴
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 22:57  توسط زکریا
|
|
|