|
جشنواره فجر در انتظار تماشای نمایش " مرو مرویی در پاسی از شب " یا همان " اشکر " بود تا اینکه در روزهای ۸ و ۹ بهمن ۸۷ در تالار مهراب بر روی صحنه رفت .
جشنواره فجر بزرگترین اتفاق تئاتر در هر سال است و راه یابی و اجرای یک نمایش به آن کاری بس مشکل است اما هنرمندان تئاتر ایرانشهر در ابتدای امر با پشت سر گذاشتن جشنواره استانی و پس از آن جشنواره منطقه ۵ کشوری به این جشنواره راه یافته و توانستند اثر ارزشمند خود را به روی صحنه ببرند . از میهمانان ویژه ای که آمده بودند تا نتیجه زحمات هنرمندان ایرانشهری را ببینند می توان از آقایان : دهقانی ( نماینده مردم ایرانشهر در مجلس ) - آریا بلوچ - مهندس ترابی و ... نام برد . *** نمایش با حال و هوایی بلوچی و موسیقی دو نی نواز شهیر بلوچستان استاد شیر محمد اسپندار کار خود را آغاز کرد و با رجز خوانی دو سردار بزرگ بلوچستان که تاریخ این مرز و بوم را نیز رقم زده اند " میرهان " و " چاکر رند " ادامه یافت و جنگ اینان با عشق " شهداد و مهناز " نیز که از اسطوره های عشق در بلوچستان هستند خاتمه یافت . و شهداد نیز با " مرگو" زن اول که بد دهن - اخمو و ... نیز بر سر تمام چیز جنگ دارد و پی شکار است تا کمتر با مرگو برابری کند . مهناز نیز در گوشه ای دیگر به راز و نیاز با خدای خویش و بستن دخیل بر درخت زیارتگاه تا برسد به شهداد خویش . در صحنه ای دیگر شهداد به همراه پدرش چاکر رند به خواستگاری نزد میرهان پدر مهناز با قولی بلوچی و آفتاب ( شهداد ) به ارمغان می برند تا ماه آسمان مکران (مهناز) را ببرند . میرهان نیز ماه مکران را به رایگان به زمین و زمینیان نمی دهد و شرط میدان داری ضیافت رقص و مسابقه را برای شهداد می گذارد تا اگر در میدان ماند دخت مکران را به نکاح او در آورد چون کابین دخت مکران آتش است و رقص . شهداد می رقصد و می رقصد و رقیبان را از میدان به در می کند و در آخر تنها در میدان می ماند و در صحنه بعد رقص دو چاپی همراه با موسیقی و " مبارک منی سالونک ترا را ... " مراسم ازدواج دو عاشق را به نمایش آورده ... اولین صبح شهداد و مهناز با صدای دهل جنگ آغاز می شود و شهداد آمده تا به خاطر مرز و بوم و مردمانش از عشقش بگذرد تا برود بر حرامیان بتازد چون ایرانشهر بزرگ را به یغما برده اند و تا سرحدات پیش رفته اند . و مهناز می ماند با سه گل که شهداد با گفتن " تویی مهربان ترین مادر من و زیبا ترین خواهر من " طلاق می دهد عشقش را و به جنگ می رود . مهناز دیوانه وار به هر سو می افتد و آمده اند مرگو و کنیز زیرکش " توتری" و تهمت خیانت به شهداد که اگر مهناز خیانت نمی کرد هیچوقت شهداد او را نمی گذاشت تا برود و او از ترس اینکه بچه دار نشود به شهداد خیانت کرده است . اما مهناز دیوانه است و سنگسار فایده ای ندارد چون سنگ به دیوانه نمی خورد . پس مراسم گواتی و "کئی مست کلندر مست انت ... شهباز گون مریدان مست انت " برگزار می شود و زار و باد تا مهناز سلامتی خویش را بدست آورد . مهناز سلامت زیر تیغ پدرش میرهان . اما همناز خدای خویش را شاهد می کند و قسم "نال" را به زبان می آورد . مراسم نال برگزار می شود . استاد اسپندار نی می نوازد و نال دهنده آیاتی و دعاهایی می خواند و انگشتر مهناز را در روغن داغ می اندازند تا او دستش را هفت بار در دیگ بچرخاند و انگشتر را دربیاورد و مهناز اینگونه می کند و موفق در قسم نال و طهارتش بر همگان ثابت می شود اما در آخر مهناز نیز روحش از بدن جدا شده و مثل آتش می شود .
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 13:24  توسط زکریا
|
|
|