|
یادش به خیر آن وقت ها که وقت سحر وقتی که مادر بر بالینمان می آمد و خیلی آرام طوری که خوابمان به کابوس تبدیل نشود و خواهر و برادرهای کوچکتر بیدار نشوند ما را بیدار می کرد و ما نیز با چشمانی پف کرده و مات و مبهوت بیدار می شدیم و با صورتی نیمه شسته بر سر سفره سحری حاضر می شدیم ... خدا بیامرز پدر آرام غذا می خورد و با نیم چشمی ما را هم نگاه می کرد و ما نیز آنچنان می خوردیم که انگار قرار است عمری را روزه بمانیم ... از مدرسه که بر می گشتیم خومان را گوشه ای انداخته و همانجا خوابمان می برد پدر می گفت شما مثلا روزه اید ... و هنوز موذن اذان نگفته خودمان را پای سفره افطاری می رساندیم و فقط منتظر آن بودیم که موذن لب بگشاید ... . اما حالا ... نمی دانم ولی روزه آن روزها خیلی شیرین تر بود و شاید بیشتر به یاد کسانی بودیم که همیشه روزه اند ...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:3  توسط زکریا
|
|
|